دو سال گذشت.... تلخ و سنگین

 

20 مرداد ماه سالگرد کوچ آرام و غریبانه پدرم هست.

دو سال گذشت.. سنگین و تلخ

بی نگاه های کم سوی پدرم

بی دعای خیر و دلنشینش

بی صدای بلند و شمرده نمازهای با خلوص...

پدرم رفت ولی یادش هست و نگاهش باقیست


دور دست نظرم ،چهره او می بینم... او به من می خندد


یاد گرمای بغل کردن او می افتم...


کاش یک لحظه صدای نفسش باز آید

بعد از مدتها ....

بالاخره بعد از مدتها مشغله فراوان و البته خرابی بلاگفا، تونستم سری به وبلاگم بزنم.

نیمسال دوم هم به پایان رسید و در آستانه شروع ترم تابستان هستیم. باز چالش های فراوان بی انگیزه گی دانشجویان و برگه های امتحانی به شدت نومید کننده، ذهنم را چنگ میزنند!

بي توجهي به تحصيل و حوصله درس خواندن و مطالعه نداشتن، هيچ گاه طبيعي نيست و عللی دارد. اما انگار نه دانشجویان اراده پیدا کردن این علل را دارند و نه دست اندرکارانه آموزشی دغدغه ی آن را !!

به طور كلي هر رفتاري كه انسان انجام مي دهد معلول عواملي مانند نياز، انگيزه، اراده و هدف است. به عبارت ديگر در كنار هر رفتاري كه از انسان سر مي زند مي توان اين عوامل را مشاهده نمود. اگر فردي بخواهد انگيزه درس خواندن پيدا كند بايد نسبت به درس خواندن احساس نياز كند تا در درونش انگيزه ايجاد گردد و اكنون با داشتن انگيزه و انتخاب هدفي عالي و متناسب، رسيدن به هدف را اراده كند و به سوي آن حركت كند. همچنين بايد عواملي كه باعث بي انگيزشي يا بي هدفي و سردرگمي شده است را شناسايي كرده و سپس با آنها مقابله منطقي نمايد.

و در این بین، منِ معلم دایم در تکاپوی راهی هستم که شاید افق های انگیزه و شور را فرا رو دانشجویانم باز کنم. ولی متاسفانه همتی برای کشف افق های دور دست نمی یابم......

پایان ترمی دیگر

ترمی دیگر به پایان رسید و برهه ای دیگر از عمر و زندگی خاتمه یافت!

این ترم به دلایل متعدد برایم خستگی های فراوان به دنبال داشت. ترمی با روزهای کاری ازشنبه تا جمعه! ترمی پر از درسهای جوراجور! دانشجوهای خسته و بی انگیزه!

و مسئولیت پر دردسر و پرحواشی مدیر گروهی! مسئولیتی پراز نظارت! نظارت بر رعایت نظم و اخلاق و تعهد...

  و فعلا درگیر انتخاب واحد ترم اینده هستم.

 

به امید روزهای بهتر......

 

 ” بیش از اینها، آه، آری، بیش از اینها می توان خاموش ماند... “*

 

 از خودم می پرسم، باید خاموش بمانم !؟ برابر ِ این همه ذهنهای بیمار و بی باور!

 

 ” این منم ، زنی تنها در آستانه فصلی سرد “*

 

  این منم، که سالهاست دویده ام

  بیش تر از کوپن ِ نفسهایم!

  و جنگيده ام..... و جنگ " ديده" ام

   بی هیچ " سایه ای" !

  که من از این سایه های " تمامیت خواه"

  زود ... خیلی زود، سردم می شود!

     

      و این روزها دستهایی پلشت و پلید چه ناجوانمردانه و خارج از دایره ی اخلاق و انصاف مرا به سایه هایی نژند می کشاند!! و چه احمقانه انگ هایی نچسب را زور چپان می کنند بر قامت توانمندی ها، تلاش ها، جسارت ها  و داشته هایی که فقط سایه ی خدا و همت خودکفایم را پشتوانه داشته و دارند !!

داوری این روزهای کبود را به نگاه عادل خدا و قضاوت " ادم" های منصف که افسوس اندکند، می سپارم.

 

یا حق

 

   شعرهای ” “ * از فروغ

تولدی دیگر

امروز 8 مهرماه سالروز تولدم هست!

شواهد حاکی از سراشیبی میانسالی است ولی من هنوز پویا و سرزنده ام!

ولی گذر عمر برایم چنان سریع و داشته هایم از جویبار لحظه‌ها چنان اندک است که همواره احساس خسران می‌کنم.

همین قدر می‌دانم که به یک وقفه نیازمندم. به یک کات، به یک خلوت و بریدن از امروزم!! تا خود را بازیابم که من کی ام؟ و آیا مقصد همین است که من می‌روم و راه رسیدن به مقصد نیز همین است و اگر نیست چه کنم؟

بهرحال تولدم مبارک. تولدی دیگر

 

مصائب معلمی

این مطلب را در وبلاگ قدیمیم گذاشته بودم. چون فعلا آن وبلاگ قابل بهره برداری نیست در اینجا تکرارش میکنم!

  نمیدانم معلمی گزینه ی من بود یا من گزینه ی آن ؟!!

  بهر تقدیر، بعد از گذشت سالیانی چند، معلمی چنان عمیق وشیرین به دلم نشسته که حتی قربانی شدن خیلی از خواسته هايم برایم بی اهمیت شده است. گاه فکر میکنم چنان مریدانه غرق این مرادم که بی خبر گم شده ام!

 

 اما در سایه سار ِهمه ی دلبستگیها، گاه رنجهایی روحی همراهم بوده وهست، رنجهایی پایان ِ ترمی! متاسفانه در پایان هر ترم اشکهای بی امان ِچشمهایی متوقع، درخواستهای غیر موجه، تلفنهای پی درپی، التماس، تمنا و..... چونان پتکی بر اعصابم می کوبند.

   نمیدانم عملکرد ِ بعضی همکارانم بوده یا بی قاعدگی حاکم بر امورات، که این تفکر غلط را بر اذهان نقش بسته که یک معلم در پایان دوره تلاش ِ خود وشاگردانش، با قلمش بر آن لیست ِ سرنوشت ساز! قادر متعال است.

  کاش شاگردانم می دانستند :

  * هیچ لحظه ای به اندازه ی لحظه وارد کردن نمرات، برایم سخت وپر تعارض نیست! لحظاتی که تصویر آنها وتلاشهای ترمی شان در ذهن و خاطرم سنگین و سخت رژه می روند. که من خود بسیار مواقع قربانی ظالمانه  این لحظات بوده ام! پس دستهای این معلم، ناتوان ِ اجحاف است.

  * چقدر توقعات ِ نابجا و غیر منطقی شان برایم دردناک و دل آزارند.

  * چقدر التماسها، تمناها و توسل ِ بیهوده وذلت بارشان به افراد ِ مختلف مرا رنج می دهد. با آنکه بارها وبارها تذکر داده ام که هیچ کس و هیچ نظری در این مورد خاص، به اندازه ی آنها و دیدگاه ِ صادقانه شان برای من ِ معلم ارزشمند نیست.

  * و کاش می دانستند که معلمی بذل بی حساب نمره و معلم نیز نمره گزار ِاعظم نیست!

   و افسوس که نمی خواهند بدانند.........

 

 

 

ماندنی شدم!

همه چیز دست به دست هم دادن تا من باز در امیدیه ماندنی شوم!

فعلا البته!

همسرم آقای دکتر جوع عطا بیرمی ریاست دانشگاه آزاد اسلامی واحد امیدیه را به عهده گرفتند.

امیدوارم شاهد روزهای بهتر و پویاتر باشیم.

لینک خبر

 

رامهرمز خونین

چند روزی هست شهر من!

رامهرمز !

شهر کودکی، نوجوانی و جوانی ام! زبانزده دنیای اینترنت شده است!

نه به خاطر سبزی چشم نوازش!

نه به خاطر ثروت های گمنام و فراموش شده اش!

نه به خاطر محرومیت های دل آزارش!

به خاطر خون، نزاع، قتل عام، آن هم قتل عام به شیوه ی گانگستری!

با 16 خشاب پر! گلوله باران در ملا عام!

خبرش تکان دهنده بود! موبایلم پر شده از پیام های دوستان!

وچقدر من ناراحت و دل آشوب شدم!

برای همه شان! مقتولین و  رهگذران بی گناه! . حتی قاتلین!

این خبر معمولی نیست! فاجعه هست!

میدانم چند روزی تیتر خبرها می شود و بعد فراموشی!

چرا برای کسی مهم نیست که مردم ما به کجا رسیده اند!

به انتهای جنایت و خشم!

به طاق طاقت!

به زوال مهربانی!

کاش کارشناسی می شد این همه خشم سرکش!

این همه خشونت افسار گسیخته!

شایعات زیادست!

چه می توان گفت؟

افسوس که شهر من این روزها  نام و رنگ خون گرفته است! افسوس

در گیر و دار پیگیری اخبار شهرم به دو وبلاگ زیر رسیدم که برایم جالب بودند!

 http://ramhormoztourism.blogfa.com

http://ramhormoz.blogfa.com

 

 

 

حال من خوب است!!

این روزها همش به یاد این شعر سید علی صالحی هستم و زیر لب زمزمه می کنم :

 

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

به یاد پدرم

پدرم

نمیدانم اینک در کدامین سوی این عالم نشسته ای!

اما هر جا که باشی، دور یا نزدیک

شک ندارم که هنوز دلت با ماست!

و یاد تو

که هر شب، هر شب

از سقف خاطرات من چکه می کند

و صدای قدمهایت که هنوز در گوشم می پیچد!

و چشمهای بی فروغت را که بی خداحافظی کوچ کردند، هر روز مرور می کنم!

هنوز هرم آخرین نفسهایت روی صورتم هست!

پدرم

عزیزم

زندگـــــــــ ی

زیبا بود

اگر

وقت رفتن

صدای قدم هایت

مرگــــــــ را بیدار نمی کرد !

به قول قیصر امین پور :

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....

     تا نگاه می‌کنی :
     وقت رفتن است

                          باز هم همان حکایت همیشگی!

                                                           پیش از آن‌که با خبر شوی
                                                               لحظه‌ عزیمت تو ناگزیر می‌ شود

                                  آی .....
                                  ای دریغ و حسرت همیشگی


                      ناگهان                   چقدر زود                  دیر می‌شود!