این روزها به شدت درگیرم!

چقدر کارهای ناتمام و بی سرانجام هوار جسم خسته و روح کمال خواهم شده اند

چقدر هی می چرخم و رتق و فتق می دهم انبوه کارهای روزمره و فرساینده خانه را و همش نگران خروارها کار کلید نخورده یا قفل شده هستم!

چقدر برای دخترم نقشه و طرح خلاقیت زا تصور و تجسم میکنم ولی دست آخر فقط راضیم که سی دی بانی نی و بره ناقلا برایش خوشایند شده! یا در پارک انرژی اش را تخلیه کنم و بعد برایش بساط نقاشی پهن کنم و بزارم راحت و بی دغدغه روی چمن ها با آبرنگ، مشق ِ رنگ و خط و رها شدن کند و من میان رنگهایش گم شوم و یادم برود که چقدر کار دارم و کار دارم و کار دارم .......

و چقدر سخت است تعادل بین زنانگی ، مادرانگی ، معلمی و " خودت "

یادم باشد ترم آینده مبحث تعادل شیمیایی را با مثال زنده و پویای خودم سر کلاس بشکافم تا شاید دانشجویانم قدر سوالای راحت این مبحث را بداند و هی سرکوفت نزنند که من سختگیرم و سوالاتم حل نشدنی! و اینبار واقعا سوالی حل نشدنی را باهم تجربه کنیم

چقدر دلم برای چند ساعت وقت آزاد و بی دغدغه تنگ شده! تا دل سیر مقاله بخوانم، نوت برداری کنم، جواب سوالاتم را سرچ کنم ویاد بگیرم و یاد بگیرم و یاد بگیرم .....

ولی افسوس که نمی شود .....