هنوز بیدارم
یاد یکی از نوشته های وبلاگ قبلی ام افتادم و برای خودم تکرار می کردم :
میان ِ مرکز دایره ی تنگ ِ آفتابی ترین لحظات ِ شوریدگی ام ایستاده ام!
بی سلاح
بی صلاح
بی خیال ِ آبی دستهایی !
وکودکانه چنگ می اندازم میان تلواسه هایم، به امید ِ مشتی سپیدی برف! تا شاید آبم کند، میان ِ این همه حس عصیانگر جاری شدن!
خسته ام کرده، این همه راه!
" بی" راه
" گم " راه
این همه جاده، که هی مرا پرگار می کنند به مبدا رنجهایم
به ستوه آمده این چشمها، بس ِ که رنگهای خیالش را کبود میکنند!
و دریغ از بارشی، دریغ! تا در بستری کویرگونه از ناملایمات، باز این " دل" ترک بردارد!
وکجاست دستان ِ پر جرات عشقی که شماره کند این همه ترکهای خون به لب را !
کجاست؟!
گامهایم تلخ و بی امان فریاد می کوبند بر این همه دیوار!
دیوارهایی که روز به روز سیاهتر و نزدیکترروح بی قرارم را زنده به گورصداقت ِجسور شیدایی اش می کنند....
با من چه می کنند؟!
با من چه می کنید؟!
ای همه تیرهای خدنگ ِ جفا پوش ِ قفا بوس!
ای همه اوج گرفته گان ِ ارتفاعات پست ِ بزدلی!
با من چه می کنید؟!
با من!
که همه ی عمر، بیمار ِ " بیداری" هایم بوده ام!
همین!
و چه گناه ِ فوق ِ کبیره ای است، همین!
دراین دیاری که، "خواب" بودن وماندن! و به قاعده، خود را به خواب زدن؛ هنری است ارزشمند، برای آزمندان قدرت، واماندگان بی همت و عاشقان بی جرات!