حرف ِ دل هم نسلی های من !!

چند وقت پیش ایمیلی دریافت کردم حاوی حرف ِ دل هم نسلی های من و شاید نسل بعد از من! و دیروز از دوستی عزیز ایمیلی مشابه آن ولی خیلی کاملتر دریافت کردم که اشک در چشمانم جمع شد!

بعضی مطالب قابل چاپ آن را در این پست می گذارم. همه مطالب آن پسآرایی الیم شاید داشته باشد! پس ناگزیر سانسور شده می آورم . هر چه گشتم نویسنده ی این نوشته را نیافتم! اگر کسی یافت مرا خبر کند تا در اسرع وقت رفرنس دهم  و گناه کپی برداری گردنمان نماند!! 

 

......به دنیا که قدم گذاشتیم جنگ بود  ( هم نسلی های من دوره ابتدایی بودن!)


پدر ها در جبهه ها با مرگ می جنگیدند
مادر ها در خانه ها با زندگی!


گوش های ما نت های آژیر خطر را خوب میشناخت
و ما با همین موسیقی توی کوچه ها لی لی می رقصیدیم

مادرانمان جای ایستادن پای آینه
در صف های گوشت و برنج کوپنی می ایستادند
و آغوششان جای عطرهای فرانسوی
بوی غذای گرم می داد

و هیکل شان را
حاملگی های چهار و پنج و شش باره ، پروتز می کرد.

سرخی لبهای مادرانمان را " حرمت خون شهدا " سپید می کرد
و سپیدی تنشان را
سیاهی چادر ها پنهان

به دنیا که قدم گذاشتیم ، " سیاه " رنگ زنانگی بود
و " زشت " وصف زنانگی
و "شک " تبلور زنانگی

 

 

ما با صدای آهنگران اولین قدم های موزون زندگیمان را مردانه برداشتیم

در صبحگاه های مدرسه هر روز با دستور " از جلو...نظام " مردانه ایستادیم
و با شعار "‌مرگ بر..." مردانه فریاد زدیم
در انشاهای مدرسه
قرار بود همه مان دکتر و مهندس و معلم شویم تا به جامعه خدمت کنیم

اما قرار نبود همسر باشیم ، مادر باشیم و به خانواده هم خدمت کنیم

ما با حنا در مزرعه کار کردیم و زحمت کشیدن را آموختیم
با آنت برای خواهر و برادر کوچکترمان مادری کردیم
با زنان کوچکی که مثل خیلی از ما پدرشان به جنگ رفته بود ،
برای سیر کردن شکممان کار کردیم

با پرین از بی خانمانی تا با خانمانی کوچ کردیم
ما دختران کار بودیم

ما دختران عروسکهای گمشده زیر آوار خانه های موشک خورده ایم
ما دختران گوشهای تشنه برای دوستت دارم های پدر به مادریم

ما دختران دخترکی های ممنوعه ایم
ما همان دخترانی هستیم که به پر پشتی موهای پشت لبمان بالیدیم

و مهر " نجابت " و " عفت " خوردیم!

ما همان دخترانی هستیم که برای ابروهای نامرتب و اصلاح نشده مان،

" محبوب " و "‌معصوم " شناخته شدیم و انضباط بیست گرفتیم!

ما دختران جوجه اردک زشتیم ، که تا شب عروسی برای زیبا شدن صبر کردیم !

ما همان دخترانی هستیم که همیشه برای "مردانه حرف زدن" ، " مردانه راه رفتن" و " مردانه کار کردنمان " آفرین گرفتیم

و با اینهمه مردانگی از آتش جهنم گریختیم !
آتش !
یادش به خیر !

چه روزها که از ترس، کوچه های بلوغ را تند تند دویدیم
ما نسل ترسیم
زاده ی ترسیم
هم خواب ترسیم

ترس ...تعریف تمام انچه بود که از زن بودنمان میدانستیم
و آتش ...پاسخ تمام سوالهایی که جرات نکردیم بپرسیم

ما بزرگ شدیم
خیلی زود بزرگ شدیم
زودتر از آنکه وقتش باشد

 

ترس ، گناه ، آتش ، ابلیس
چقدر زن بودن پرمعنا بود برایمان !
هر چه زنانگی ما زشت تر ، مردانگی مردها جذاب تر

زن معنای نباید ها و نا ممکن ها و نا هنجارها
و مرد معنای باید ها و ممکن ها و هنجار ها
ما دختران زنانگی های ممنوعه ایم
ما وزن حجاب را خوب میفهمیم
ما کف زدن های دو انگشتی را خوب یادمان هست

اسطوره ی زندگی ما اشین سانسور شده ی زحمتکش بود
و هانیکویی که با چتری های روی پیشانی اش ، همیشه از پدرش کوجیرو می ترسید.
ما بزرگ شدیم
جنگ تمام شد
پدرهایی که زنده ماندند به جنگ زندگی رفتند

مادر ها از پدر ها "مرد" تر شدند!!
گو گو ش و هایده از ویدئو های ممنوعه بیرون آمدند
و ما هنوز منتظر بودیم صاعقه ای بزند و خشکشان کند !
اما خیلی زود فهمیدیم صاعقه،  زنانگی ما را خشک کرده !

ما زن هایی بودیم که "مرد" و مرد هایی که "زن"

 

ما باختیم

طراوت جوانی مان را باختیم
ما نسل زنان خسته ایم
خسته از تکلیفهایی که روی دوشمان سنگینی می کند
خسته از محارمی که هرگز محرم رازهای دلمان نشدند

خسته از ترس هایی که با ما زاده شدند
در ما ریشه دواندند
در باورهایمان جوانه زدند
و آنقدر شاخ و برگ گرفتند که سایه شان تمام زنانگی مان را پوشاند

ما خسته ایم

و ما
هنوووووووووووووووز لبخند می زنیم
نجیب می مانیم
به مردمان وفا میکنیم

مادرمی شویم
برای فرزندمان مادری می کنیم
خانه مان را گرم و پر مهر میکنیم
درس می خوانیم
کار می کنیم
به جامعه خدمت می کنیم
خرجی می آوریم
صبوری می کنیم
برای سختی ها سینه سپر می کنیم
ظلم ها و تبعیض ها را طاقت می آوریم
در راهرو های دادگاه دنبال حق های نداشته مان می دویم
وبا اینهمه فقط...
گاهی در تنهاییمان اشک میریزیم
گاهی پای سجاده مان به خدا شکایت می کنیم
گاهی گوشه ی امامزاده ای، مسجدی می خزیم و بغض هایمان را
لای چادر های رنگی میتکانیم
گاهی می خندیم به عکس 6سالگیمان !
گاهی افسوس می خوریم
برای زنانگیهایی که سنگسار شدند
و هنوز زن می مانیم
و به زن بودنمان می بالیم.

 

تهران ِ برفی

فعلا تهران هستم و از شدت سرما خانه نشین شده­ام!!

فرصتی شد باز درگیر نوشتن مقاله شوم. متاسفانه به دلیل تنبلی و بی انگیزه بودن ِ دانشجویان، همه زحمات مقاله نویسی به عهده خودم هست و حسابی خسته شده ام! از ترجمه مقاله گرفته تا حتی رسم نمودار و جدول هم خودم باید انجام دهم!

دلم میخواهد در این برف ریزان ِ آرام و بی وفقه پیاده روی کنم، ولی زور ِ سرما از انگیزه­ی من بیشتر است! و نتیجه اینکه چسبیده­ام به بخاری و لپ تاپ به دست، مشغولم!  

 

دستهایی بی خط ِ ذوق- 4

روزهای آخر سال یک روز خانم هنر بچه­ ها را دور خودش جمع کرده بود و داشت باهاشون حرف می­زد. من عمدا نرفتم و به یکی از ستون­های مدرسه تکیه داده بودم و تو خیالاتم با خانم هنر دعوا می­کردم!! یک دفعه یکی از بچه ­ها اومد و گفت: بیا، می خوایم با خانم هنر عکس بگیریم. باغضب نگاهش کردم. دوباره گفت :  بابا می­خواد بره از اینجا! دیگه ام نمیاد! بیا باهاش عکس بگیریم دیگه!  هیچی نگفتم.

وای از دستِ تو زهره! چه کینه شتری داری تو؟

انگار دلم می­خواست که برم! اما پاهایم یاری نمی­کردند. بغضی سمج گلویم را چنگ می­انداخت و من به زور قورتش می­دادم! نمیدانم خوشحال بودم یا ناراحت! این اواخر یه جورایی خوشم اومده بود از نی،  از بوی دوات و حتی از خطِ خرابم! و از دستهایم!!

صدای خنده ­ی بچه ­ها و اصرارشان برای ماندنِ خانم هنر مرا از حس و حالم خارج کرد. هنوز به ستون تکیه داده بودم و زانوهایم را بغل کرده بودم. یک دفعه صدای خانم هنر را شنیدم!

خوب بچه ­ها، ببینیم این سعادتِ ریاضی­دان باز داره مساله­ ی ریاضی حل می­کنه؟

سریع خودم را جمع کردم و ایستادم! می­خواستم مرا سرحال و قبراق ببیند نه آشفته و رنجور!

در چه حالی سعادت؟

خوبم خانم!

نیومدی با ما عکس بگیری؟

خندیدم!

خانم هنر باز دستش رو آروم برد سمتِ گونه­ ی چپم!

سعادت میدونی وقتی می­خندی قیافه­ ات مهربون و صمیمی می­شه؟ یه جور بامزه می­شی! با این چال صورتت! گاهی که سر کلاس عصبانی می­شدی و چشمات پر از نفرت می­شد، دوست داشتم می­خندوندمت بعد تو چال صورتت دوات می­ریختم و با نی میزدم توش! و می نوشتم سعادت، ریاضی­ دانی متنفر از هنر !

من که قوه­ تخیل قویی داشتم سریع قیافه­ ام  را مجسم کردم! در حالیکه از گونه ­ام دوات می­چکید!

حسِ بدی بهم دست داد! احساس کردم مسخره­ ام میکند.

همکلاسی­ های خطاطم یه عالمه گل نمیدانم از کجا جمع کرده­ بودند و برای خانم هنر آورده ­بودند! و من اما همش تو این فکر بودم که دمِ آخری باهاش دعوا کنم!

دور و برم خلوت شده بود، همه رفته بودند تا دمِ در، بدرقه خانم هنر!

و من هنوز به ستون تکیه داده­ بودم  و رفتنِ دغدغه ­ی یکساله­ ام را نظاره می­کردم ......!

سالِ سوم معلم هنر نداشتیم و دوره­ ی دبیرستان هم خوشبختانه از خط و خطاطی خبری نبود. من هم با آن تجربه­ ی تلخ دنبالش نرفتم! دانشجو که شدم یکی از دوستانم حسابی افتاده بود دنبالِ خط و هر چه به من اصرار می­کرد، فایده ­ای نداشت. ولی چندباری که نمایشگاه آثار خطاطی بود، رفتم. به تدریج، رقصِ زیبایِ کلمات میان قابها، یه جوری نفرت را از چشمانم شست!

چشمها را باید  شست! جور دیگر باید دید!...... به قول سهراب

دیگر، دلم میخواست ساعتها جلویِ تابلو خط­ها بایستم! دستهایم اما، خجل زده، جمع می­شدند! همان دستهایی بی خطِ ذوق ......!

دستهایی بی خط ِ ذوق -3

آن روز اما من کارنامه­ ام را لوله کرده بودم، مثل یک برگه ­ی باطله! و آرام و بی حوصله سمتِ دفترِ مدرسه پیش می­رفتم. می­خواستم هرچه زودتر از شرش خلاص شوم! وارد دفتر شدم، با لبخندی به همه سلام کردم و مستقیم رفتم طرفِ خانم مساعد که یکی از دوست داشتنی­ترین معلم های دوران تحصیلی­ ام بوده وهست. (چندماه پیش در مراسم ختم پدرم در حالیکه به شدت حالم بد بود و چشمهایم از گریستن چند روزه می­سوخت یکباره دیدم خانم مساعد وارد خانه­ مان شده! برای چند لحظه از شدت ذوق درد جانکاهم را فراموش کردم و ناخودآگاه خودم را در آغوشش انداختم. مثل قبل مهربان و صمیمی بود و به من دلداری داد. در دوران سه ساله راهنمایی، خانم مساعد در هر فرصتِ مناسبی از من و بقیه دانش­ آموزان زرنگ قدردانی می­کرد. یادم می­آید در پایان هر سال که من بین تمام مدارس اول می­شدم خیلی با آموزش و پرورش تماس می­گرفت که به نحو شایسته­ ای از من تجلیل کنند یا جایزه­ ای ارزنده بدهند ولی مسئولان، خیلی در قید این کارها نبودند و شروعِ هر سال، خانم مساعد با هزینه­­ ی خودش برای ما جایزه می­خرید! یکی از جایزه های خانم مساعد یک بسته­ ی شیک و قشنگِ مداد رنگی 24 تایی بود که شروع سال دوم راهنمایی به من داد. تا آن زمان، من هیچ وقت بیشتر از 12 رنگ مداد رنگی نداشتم!! من هنوز بسته­ ی خالی آن مدادرنگی­ ها را با اینکه کهنه شده، دارم!).

سریع کارنامه را صاف کردم و به دستِ خانم مساعد دادم، با لبخندِ همیشگی­ اش آن را از دستم گرفت و با دستِ دیگرش، دستم را فشرد. به آرامی گفت : ناراحت نباش گلم تو هنوز بهترینی! و نگاهش را به سمتِ دیگری چرخاند، من هم با نگاهش چرخیدم. وای! خانم هنر لعنتی هم آنجا بود!! کاش نمی ­آمدم! کاش هیچ کس حرفی نزند! من باید بروم!

شاگرد بسیار خوبمان است، پارسال در کلِ رامهرمز اول شد، با اینکه در یکی از موشک ­بارانها به شدت زخمی شده بود و ..... اینها را خانم مساعد می­گفت ولی من گوشهایم، دستهایم و همه تنم می­ سوخت! انگار مشرف به انفجار بودم. سریع دستهایم را از دستانِ گرم و صمیمی خانم مساعد خارج کردم و با خداحافظی نصف و نیمه از دفتر بیرون رفتم، در واقع فرار کردم!!

 بغض امانم را بریده بود، امان از این بغض­های بی امان! صورتم خیس شده بود، بغضم ترکیده­ بود! صدایی مرا نگهداشت، اون قدر حالم بد بود که نتواستم تُنِ صدا را تشخیص دهم. سعادت، سعادت بایست! کمی سرم را برگرداندم، بیشتر صورتم را حاشیه مقنعه­ام پوشانده بود، (وای از آن لحظاتی که حتی صورت دلم نیز پوشانده می­شود!)، فقط با گوشه­ی چشم نگاه کردم، خودش بود! خانم هنر!

سعادت تو اگر ت ...مر....ین کنی! تو گریه می­کنی؟!

باورش نمی­شد که من این­جور ساکت و بی صدا گریه کنم! عادت همیشگی­ ام بوده و هست! چشمهایم می­بارند، بی غرش، بی هق­هق! مثل یک مَشکِ تیرخورده، فقط گاهی نفسم می­گیرد! و بی امان می­بارم!!

نگاهم می­کرد با همان چشمانِ کشیده که آن روز مهربانی در آن چشمک می­زد. صورتم خیسِ خیس بود. یک نفسِ عمیق کشیدم و بی هیچ پلک زدنی نگاهش می­کردم. با همان چشمان سیاه و شیطونی که خبرچین نفرتم شده بودن! دست در جیبش برد، یک دستمال کاغذی تمیز درآورد و بهم داد.

اشکاتو پاک کن! ثلث دیگه جبران می­­کنی مگه نه؟

دستمال را تو دستام مچاله کردم، من عادت به پاک کردنِ اشکهایم نداشتم! هنوز هم ندارم، خیسیِ صورتم آرومم میکنه! یهو به سرم زد بدوم، اما به کجا؟! شاید تا نزدیکی ­های درِ مدرسه! همون جا که بابای مدرسه نشسته بود و مراقب بود که هیچ دختری در نره!! برم و کنارش بشینم. او مرا می­شناخت. همیشه می­رفتم کنارش و او از پدرم می­ پرسید و همیشه هم سوالاتش تکراری بود!!

یک دفعه زنگ خورد. چه زنگه به موقعی! و چقدر خوشحال شدم! عینِ جن­زده­ها دویدم! اما نه سمتِ بابای مدرسه، رفتم سمتِ آبخوری!! اما من که تشنه ­ام نبود!  

مدرسه­ ی ما، مدرسه زینب یک مدرسه قدیمی و دورساز بود، یعنی دور تا دورش کلاس بود و یک محوطه بزرگ در جلوی کلاسها و یک محوطه ­ی دالانی شکل پشتِ کلاسها. الان اثری از آن مدرسه نیست! نمیدانم آموزش و پرورش جدید جایش را گرفته یا ..؟ چند وقت پیش دخترم سها رو گذاشتم تو کالسکه و به قصد یادآوری خاطرات گذشته شهر را جستجو کردم! مدرسه دوره ابتداییم اقبال لاهوری که کن­ فیکون شده بود و یک ساختمان جدید دو طبقه جایش را گرفته بود! البته مدرسه کلاس اولم، آذرمیدخت، هنوز یه ساختمان قدیمی و کهنه ولی دربسته بود! مدرسه راهنمایی زینب را اول نمی­تونستم پیدا کنم! آن خیابان تنگ و پیچ در پیچ خیلی متحول شده بود و اکثر ساختمان­ها تغییر کرده بودند. فقط درست نفهمیدم مدرسه زینب آموزش و پرورش شد یا مرکز تربیت معلم که کنار مدرسه زینب بود؟؟!!!  یا هر دوش با هم!!

و دبیرستان فاطمه زهرا هم که کوبیده و دو طبقه شده بود! ولی نمیدانم چرا من و همسالانم این همه تغییر نکردیم؟!! کوبیده شدیم، جا افتاده شدیم ولی موقعیتمان برج نشد!! کوکمان کوک نشد!

       با سرعت دویدم، و شیر آب را باز کردم، از صدای شُرشُرِ آب خوشم آمد! دستم را پر آب کردم و ریختم تویِ صورتم، همراه با خُنکیِ صورتم، دهنم شور شد! شورِ بارش چشمهایم! با همان صورتِ خیسم سرم را برگرداندم و خانم هنر را دیدم که داشت میرفت توی یکی از کلاسا و من با غیظ و اشک دنبالش می­کردم......

ثلث بعد با همان خطِ خراب نمره 15 گرفتم!

خانم هنر می­گفت تمرین کن، تمرین کن! اما چه چیز را؟ بی ذوقی­ام را؟ انگار نی و دوات با دستانم غریب بودند. نمی­دانم چندتا قلم­نی خریدم؟ و چندتاشون رو از لجم با دندونام خورد کردم!!؟

مادرم می­گفت باید قلم ­نیِ دزفولی بخری و چقدر گشتم تا چندتایی پیدا کردم! اما اونها هم کارساز نبودند. چقدر با خودکار از روی نمونه­های خطاطی کپی­برداری کردم و بعد سعی می­کردم با مداد، خودکار و دستِ آخر با نی، همانها را بنویسم! اما انگار یک چیزی این وسط کم بود! گم بود! یک حسِ خاص، یک نیرویِ پیش برنده! یک الهام درونی!!  

دستهایی بی خط ِ ذوق -2

کلاس هنر برایم جهنم شده­ بود، همه ­ی آبرو و حیثیتِ شاگرد اولیم آنجا به حراج می­رفت! چند تا از همکلاسی­های تنبلم که از قضا یکی دو نفرشان یهو! خطاط از آب درآمده و سوگلی خانم هنر شده­ بودن با شادی و بدجنسی تمام مرا "زهره­ ی خط خراب"  می خواندند!

خانم هنر هر جلسه که می­آمد از یک چیزی ایراد می گرفت! از مدادهای به درد نخورمان! از نی­ های بد تراشیده­ مان! و ما هم مثل فرمانبردارانی دست به سینه! راه افتادیم توی مغازه های مختلف تا مثلا مدادB6 گیر بیاوریم یا فلان نی مخصوص را! آن موقع، مثل الان که مغازه های شیک و پیک لوازم تحریر نبود، اکثر مغازه های حول و حوش مدارس، همه چیز داشتند و ما میان لواشک، پفک، کیک و .... مداد پرچمی و خودکارِ "بیک" مان را هم می­خریدیم!!  

یک روز سرِ کلاس، خانم هنر خواست حین کار کردن در مورد شهرمان هم توضیحاتی دهیم. به نظر او رامهرمز بیشتر شبیه روستا بود! یک دفعه کلاس پر جنب و جوش شد. بچه ها از سرسبزی شهر با گاو و گوسفندهای رها شده در کوچه و پس­کوچه ­ها گفتن. همه در تایید روستایی بودن رامهرمز یا همون رومز!

 

و من با دستان سیاه شده­ ی بی ذوقم! در اوهام خود فرو رفته بودم، برخلاف همیشه که در بحث­ های کلاسی جلودار بودم!

 

آن روزها من به شدت از رامهرمز متنفر بودم (برخلاف این روزها که به هر جا کوچ می­کنم باز از رومز سر در می­آورم!) به نظرم این شهر روستایی بزرگ بود با اندیشه ­های کوچک! روستایی بزرگ که دخترها نمی­توانستند رشته ریاضی را انتخاب کنند! و من در فکر یک­سالِ دیگرم بودم که باز در چهار راهِ چکنم در می­ماندم! و ماندم! با هزاران آرزوی بزرگ!

 

رشته ریاضی آن موقع فقط برای پسرها بود و من با آن همه نمراتِ 20 ریاضی اجبارا باید علوم تجربی می­خواندم! آن روزها از رامهرمز متنفر بودم چون می­دانستم استعداد ریاضی مرا زنده به گور خواهد کرد و کرد! 

 

سعادت شما چی؟ شهری یا روستایی؟

 

خانم هنر با لبخندی که برای من بی معنی ولوس جلوه می­کرد پرسید. از اینکه مرا سعادت صدا کرد و ی آخر فامیلم را حذف کرده بود، لجم گرفت! البته معلم ریاضی و خانم مدیر هم گاهی مرا سعادت صدا می­کردند ولی برای اونها اشکالی نداشت!!

با کمی مکث و بریده بریده با لج و غیض گفتم : روستایی!

پچ پچی بین بچه­ ها راه افتاد. خانم هنر نزدیکتر اومد و زل زد به چشمام، چشمان قشنگی داشت، کشیده و سیاه با مژه و ابروهایی کمرنگ. چشمان طنازی داشت برخلاف چشمهای من!

انگار این چشمهای سیاه شیطون به غیر از لودادنِ نفرت به خط و خطاطی، دروغگوییت رو هم خوب لو میدن!

اینها را خانم هنر با لبخندِ ملیحی گفت.

راست می­گفت! من و بیشتر همسالانم، چشمهای خبرچینی داشتیم! بی هیچ حرف و حرکتی همه چیز را لو میدادیم! ما کودکیمان میانِ جنگ و خون و انقلاب گم شده بود و نوجوانی زودرسی داشتیم! فرصتی برای یادگیری ترفند و دروغ و رنگ به رنگ شدن نداشتیم! حتی فرصتی برای جوانی!!

و من هنوز هم که دروغ و ریا پلکانِ ترقی اند، در همه­ ی پله­ های اول زندگیم، خوب می­دانم، خوب می­فهمم رنج ساختنِ پله هایی از جنس تلاش را.

  اما، من واقعا روستایی بودم! روستایی که میان پرش­های بلندپروازانه­ی آرزوهایم خیلی زود گم ­شد و دستهای گشاده ی تلاشهایم، کلاف­های پیچ در پیچی بودند که لجوجانه بر دیوارهای ستبرِِ ِ عوامانه و سنتی­ِ شهر روستایی­ام چنگ می­زدند!  روستاییِ شهری بی طاقتِ دیدنِ دخترانِ جسور و پرتلاش!

خیلی دیر از روستایم گریختم! خیلی دیرتر از دیر!

 

کارنامه ثلث اول را دادند.  نمره هنر آخرین نمره قبل از نمره انضباط بود و نمره­ی 11 آن مثل دندانه­های یک قیچی همه­ ی نمرات 19 و 20 ام را پاره می­کرد و بالا می­آمد. بالا، بالا و بالاتر! تا به گلوی فشرده از بغضهایم می­رسید!

آن سال و آن ثلث کارنامه ­ام را نشان کسی ندادم. بر خلاف همیشه، حتی ندادم به خواهر بزرگم که آن موقع دانشجو بود و افتخار من، تا برایم قشنگ­ترین جملات را بنویسد! حتی نخواستم مثل همیشه پدرم کارنامه­ام را بیاورد. معمولا همه دانش ­آموزان باید کارنامه­شان را والدینشان می­آورد، اما من که مورد عنایت ویژه­ی مدیر مدرسه بودم، مجاز بودم خودم کارنامه­ام را ببرم. ولی همیشه دوست داشتم پدرم آن را بیاورد و خوشتر اینکه موقع آمدنش مرا صدا می­کردند و جلوی همه­ی معلمها پدرم می­فهمید که چقدر من فوق­العاده ­ام!!!

مادرم همیشه و هر روز در جریانِ تک تک فوق­العاده­گی­هایم بود ولی پدرم از صبح خیلی زود تا شب در حال تلاش و کسب روزی بود و من دوست داشتم پدرم به مدرسه بیاید تا میانِ آینه ­ی چشمانش، شوقِ افتخار را رصد کنم!