دستهایی بی خطِ ذوق- 1
داستان- خاطره ای که از این پس برایتان خواهم نوشت مربوط به سالیانی دور است که کنج دنجی از ذهنم کز کرده بود و سال 1384 وقتی وبلاگ قبلی ام را با تابلوهای زیبایی از هنرمندی "آزاد اندیش" مزین میکردم، یادآور و رونما شد و نا خودآگاه به رشته ی تحریر درآوردمش! در واقع آقای خداوردی، همان هنرمندِ خوشنویسی که تابلوهایش زینت بخش وبلاگ قبلیم بود، مرا به خاطرات دور برد. البته آقای خداوردی علاوه بر خطِ خوبی که داشتند، همیشه نقدهای جالب و ریز مغزی بر مطالب وبلاگم مینوشتند! و البته در نوشته هایشان واژه ها وکلمات اغلب سرسپرده او بودند! و بسیار مدبرانه و گاه شوخطبعانه کلمات را بسان سربازانی دورهدیده رژه میبردند و خواننده را نرم وآرام "ضربه فنی" نکات ظریفی میکردند! دیرگاهی است از ایشان بیخبرم و امیدوارم سلامت و بهروز باشند.
و اما چرا از سال 84 تاکنون این داستان را تایپ نکردم و در وبلاگم نیاوردم؟ خودم هم نمیدانم! مثلِ خیلی کارها که در زندگیم هنوز به مرحله ی اجرا نرسیدند و در چاه پتانسیلِ فرصتِ مناسب، دل و دماغِ کافی، شور و شوقِ مضاعف و ...... به دام افتاده اند!!
کلاس دوم راهنمایی بودم، دوران جنگ و موشک باران! دورانی که تلخترین و رنج آورترین تجربه های زندگیم را چشم و ذهنم برای همیشه نظاره و حک کردند. سالهای ترس، جراحت، از دست دادن و آواره گی! سالهای مرگ و خون ......
آن روز من و همکلاسیهایم فارغ از اخبارِ جنگ، بی صبرانه منتظرِ آمدن معلم "هنر" بودیم! تا آن موقع ما هیچ وقت معلم هنر نداشتیم. زنگ هنر معمولا به بطالت میگذشت وگاهی یکی از معلمها میآمد و از ما میخواست نقاشی یا از روی بعضی سرمشقها خطاطی کنیم. من همیشه تکالیف خطاطی ام را به یکی از همکلاسیهایم میدادم و یا به جایش کاری دیگری میکردم و چون دانشآموز زرنگی بودم و همیشه شاگردِ اول، کسی پاپیام نمیشد! اصلا رغبتی به نی و دوات نداشتم. هر بار هم که میخواستم خطی بنویسم، نهایت منجر به خرابکاری میشد!! ریختنِ دوات روی قالی و دعواهای مادرم! و حتی لیقه و نخ و خورده پارچههایی که مادرم داخلِ شیشه ی دوات میریخت هم جلودارِ خرابکاریهای من نبود!!!
بهرحال، آن روز مدیر مدرسه، خانم مساعد خیلی خوشحال بود و چندباری به کلاس ما سر زد و گوشزد کرد که ساکت باشیم تا معلم هنر برسد. ظاهرا قرار بود از اهواز بیاید. من در ردیف اول کلاس مثل همیشه، در این جور مواقع، در اوهام و خیالاتم بودم و کمی هم مضطرب! بقیه بچه ها هر کدام با شیطنت و شلوغکاری از معلم جدید تصویری میساختند. با بلند شدن بچه ها و گفتن صلو ات، من هم از عالم هپروت خارج شدم! معلم هنر تازه وارد، یک خانم بلند قد و سبزه بود که بسیار ناشیانه چادرش را جابجا میکرد. انگار میخواست نشان دهد که چادری نیست و به اجبار چادر پوشیده! ( در شهر کوچک ما یه جورایی اون موقع چادر برای دانشآموز و معلم اجباری بود). با یک لبخند نیمبند ما را برانداز و سپس دعوت به نشستن کرد. چند سوالی پرسید و بعد چادرش را تا کرد و گذاشت تو کیفش و سریع رفت سراغ تخته سیاه و با گچ سفید خیلی قشنگ نوشت: توانا بود هر که دانا بود. من در این فکر بودم که نوشتن با گچ راحتتره یا با نی؟! که صدایی مرا هوشیار کرد. بنویسید! از این سرمشق بنویسید، میخوام ببینم کجای کارید!
زیر لب گفتم من که ناکجاآبادم!
به آرامی نی را در دستان لاغر و نحیفم محکم گرفتم، یک لحظه فکر کردم نی دارد میان دستانم خفه میشود! آن را کمی دواتی کردم و چنان بر گُردهی ورق کشیدم که صدایِِ جیغِ آن کلاس را پر کرد! هر کلمهای را با یک سمت از نی نوشتم! بعد دستهایم را زیر چانهام زدم و به شاهکارِ هنری ام نگاه کردم! چه شاهکاری! از افتضاح هم گذشته بود! یک دفعه احساس کردم دستی به اجبار برگه را میخواهد از زیر آرنجم بکشد. آرام سرم را چرخاندم، قبل از دیدن صورت خانم هنر، خط کج مقنعهام توجه ام را جلب کرد!! هیچ گاه نتونستم مقنعه ام را درست بپوشم، همیشه با دهن کجی خط وسطش مشکل داشتم! سریع مقنعه ام را درست کردم و مضطربانه خانم هنر را نگاه کردم. با پوزخندی گفت : بدتر از این نمیشد که بنویسی! خیلی خیلی خطت خرابه! همه بچه ها زدند زیر خنده. بهم برخورد! خیلی شدید و عمیق! با عصبانیت بچه گانه ای گفتم: در عوض ریاضیم بیسته! بعد از کمی مکث، شاگرد اول هم هستم در کلِ .... مانده بودم بگم رامهرمز یا تمام مدارس.... و چیزی نگفتم. جالبه که نمیدانم چرا موقع گفتن شاگرد اول ناخودآگاه از جام بلند شدم! مثل یک سرباز! شاید به احترام خودم!
بسان آدمی درمانده به زور خندیدم، خانم هنر ( که همیشه همین اسم در ذهنم باقی مانده! و اصلا فامیلش یادم نمیآید!!!!)کمی نزدیکتر شد و دستش را در گونه ی چپم فرو برد، آخه من هر وقت می خندم گونه ی چپم چال میشود! بچه هم که بودم دوستانم موقع خندیدن دستشان را در گونه ام فرو میبردند!
بشین! اینجا کلاس هنره! نمرهی ریاضیتم برای خودت و کارنامه ات نگه دار!
داشتم از عصبانیت منفجر میشدم، عاجزانه نشستم. صورتم صاف شده بود بی هیچ چالی!
خانم هنر کمی توضیحات در مورد نحوه ی گرفتنِ صحیحِ نی و نوشتنِ بعضی حروف داد. ولی من لجبازانه گوش نمیکردم. همش نگران این بودم که امسال هنر و نمره اش بقیه نمراتِ درخشانم را خراب خواهد کرد!
دوباره مجبور به نوشتن شدیم و من ناتوانتر از قبل نوشتم توانا بود هر که دانا بود! مرز " افتضاحتر" را هم پشت سر گذاشتم! برای اولین بار از اینکه ردیف اول نشسته ام ناراحت بودم! ردیف اول جایگاه ویژهای برای من بوده و هست! انگار آنجا مسلطترم، نزدیکترم! به یادگیری، به شکارِ نگاهِ مهربان معلم، به عطش سوالات بی انتها!
دوران دانشجویی و حتی تاکنون نیز هنوز اول نشینم! کودکانه! و مصرانه!
خانم هنر دست بردارِ من نبود! برگه ام را گرفت، چشمانم از شدت اضطراب گرد و درشت شده بودن، انگار با دلم یکجا میخواستند بپرن بیرون! روی دستهای خانم هنر!
نگاهم کرد، نگاهش خصمانه نبود اما خوشایندِ نگاهِ من هم نبود!
چند لحظه گذشت، به سختی، به کندی! با پوزخندی دستانم را گرفت، دستانم یخ کردهبود و کمی میلرزید. با تمسخر گفت : کاش این دستها به اندازهی ذرهای از نفرتِ این چشمهای سیاهِ شیطون ذوق داشتند! و برگه ام یا همان سند بی ذوقی دستهایم را روی میز گذاشت!
و من با همان چشمهای سیاهِ شیطون که از شدتِ نفرتِ لو رفتهشان، بی وقفه پلک میزدند به دستهایم نگاه کردم! کمی دواتی شده بودند، دستهای لاغر و کشیدهای داشتم. معلم انشایمان میگفت دستهایت هنرمندانه است! خوب مینویسند، خوب فکرت را تصویر میکنند. اما حالا، آن دستها، چه زشت شده بودند! دستهایی بی خطِ ذوق ......
ادامه داستان در پست های بعدی ....

