خیلی وقت است  دست و دلم  به نوشتن نمی رود. ذهنم قفل شده بود و روحم خسته و مبهوت!

این ترم برایم طولانی بود و سنگین!

کاش لااقل دانشجویانم امتحاناتشان را خوب بدهند تا سنگینی این ترم وبال روح آزرده ام نشود.

فعلا کرمان هستم

امروز برف قشنگی آمد.  از پنجره که بیرون را نگاه می کردم غباری سپید همه فضا را گرفته بود.

دلم میخواست میان بارش برف و سردی هوا ساعتها راه بروم و راه بروم و......بروم! از خودم بروم! از خیالات بی امانم بروم.

ولی باز نگرانی ام برای سها مانع همه برنامه هایم شد.

هنوز نمیدانم کرمان ماندنی هستم یا نه؟؟؟؟

این روزها من برای خودم تلاش می کنم و تقدیر هم برای خودش!

تا خدا چه تدبیر کند.....