یکشنبه ۲۰ مرداد  ۱۳۹۲ ساعت یک بعد از ظهر، پدرم ساکت، نحیف و مظلوم با نفسی عمیق روحش سبکبال پر کشید و رفت!

با رفتنش مفهوم بی اعتباری جهان، برایم اعتباری دوباره یافت!

 می خواهم به اندازه ی تمام ِ چشمهای اندوهبارِ عالم بگریم!
به اندازه ی همه ی بغض های گره خورده در حلقومِ غمباد از فراق، هق هق کنم!

این روزها، انگار چراغهای امیدمان خاموش شده!
مثلِ نفس های پدرم که دیگر نمی آید و برود!

 

پدرم رفت

و سنگین سنگین بغض و اندوه برایم به جا ماند

و میان مرور خاطراتم و اشک های بی امان

چه بی سرو سامان شده ام

و چه رنگ های خیالم کبود ..... کبود

 

پدرم  آرام رفت

همان طور که آرام، قانع و با مناعت طبع زندگی کرد

 

  پدرم شکر گزار رفت

به سان سالیانی که سحرخیز میان بلندای نمازهایش سپیده دم را  مسجود عرش می کرد!

 

پدرم خسته و بیمار رفت

 خسته از همه سالهایی که پی در پی و بی وقفه در تکاپوی خالصانه ی نان حلال بود

نان حلالی که پشتوانه ی پیشرفت فرزندانش شد و ضامن اعتبارشان

 

 چگونه باور کنیم که زین پس باید با رد ِ خاطرات ِ همیشه مهربانت سنگینی این روزها را تحمل کنیم؟

 چگونه باور کنیم که این خاک سرد و سنگین مرام، اسطوره ی همیشه قانع و مالامال از آرزوی ما را به آغوش کشید؟
این روزها، ناباوری، همه ی باورهایمان را به چالش کشانده است!

هنوز خلوص شفاف بی ریا بودنت بر پهنه خاطرمان رنگین کمان صداقت است!
هنوز صدای ِ گرم و امیدوارت بر گوش ِ دلمان طنین ِ صفا و رفاقت را پژواک می کند!
هنوز نامت بر تک تک ِ سلولهای ذهن و دل و خاطرمان حک شده است!
هنوز منتظریم، که درب خانه  باز شود و دوباره با سلام های خندانت باز غافلگیرمان کنی! هنوز منتظریم.

روحت شاد

یادت ماندگار