این روزها انگار در خودم گیر افتاده ام !! نمیدانم چرا نمی روم از خودم! چرا باز مانده ام؟!!

پای ِ رفتنم نیست،  دل ِ کندنم مجالی ندارد......

چنان در خود پیچیده ام، تنیده ام، چنگیده ام و گمشده ام که " رها " سراب واژه های کلافه ی ذهنم شده !

به قول زنده یاد حسین پناهی :

در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟